|
درباره وبلاگ ![]() درخت ها همه عریان شدند ، آبان شد و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد نیامدی و نچیدی انار سرخی را که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد پيوندها |
ماه
بسم الله الرحمن الرحیم
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 :: 13:12 :: نويسنده : مهشادی
راستش سریال شبهای برره را تکرارش را دوباره در شبکه پنج اصفهان دارن پخش میکنن
به نظر من این سریال تنها سریالی بود که مردمش حرفهایی میزنن که خودم از زبون مردمم شنیده بودم کارهایی می کردن که کاملا شبیه مردم ایران بود یه صف درست نمی تونن بگیرن احساس میکنن هیچ کس نمی فهمه فقط اونا می فهمن عاشق دعوا !!!!!!!! و از همه مهم تر کار پر تحرکشون ووووووهزار تا کار دیگه که مو نمیزنه با مردم خودمون خودتونم مطمئنا متوجه همین شباهت شدید
نه ه ه ه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظرات را در قسمت پایین بدین پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 :: 13:33 :: نويسنده : مهشادی
نمی دونم یه حس عجیبی دارم
این که دیگه حرف های راست را هم باور نمیکنم این که اون قدر ازشون دروغ شنیدم که دیگه تحمل حرف های راستم ندارم این حس را قبلا نداشتم و وقتی کسی این حس را داشت درکش نمی کردم اما امروز زیر دندان هایم چشیدمش چشیدم طعم اعتمادی را که از دست دادم
خدایا کاری کن تا این مدت زود بگذره بره و دیگه نیاد این مدت تلخ دیگه ه ه نیااااااااااااااد هوا خوب است! بین درختانی که همه خشک شده و بین ان همه برگ های خشک شده ی
زرد و نارنجی کلبه ای است . هر روز می بینم پیرمردی از ان کلبه ی چوبی بیرون می اید به او حسودیم می شود !!!!!!! با ان که جلیقه ی سیاه رنگش پاره شده کمرش خم گشته و شیشه ی عینکش ترک برداشته اما در جایی زندگی می کند که خبری از جنگ و دعوا نیست خبری از صدای بوق و فریاد نمی اید او مدام با صدای جیر جیر کردن جیرجیرک ها اواز بلبل ها و خش خش کردن برگ ها زندگی را می گذراند به او حسودی می کنم چون زندگی اش ساده و بی ریاست اسمانش پر ستاره و چشم هایش پر از حرف نا گفته ! کاش می شد همه ی ستاره ها را دید ! کاش ستاره های دلخواهمان فقط همانانی نبودند که بیشتر می درخشند. به ان پیرمرد حسودیم می شد چون در جایی زندگی نمی کرد که الودگی شهرش ستاره هایشرا پنهان کند کاش یک نفر بود تا در خانه هایمان می امد و مژده ی ارامش را می داد ارامش را این روز ها فقط می توان در ان جنگه انبوه در دل ان پیرمرد تنها پیدا کرد اما نه او تنها نبود !!!!!!!!!! چه واژه ی گمگشته ای است سکوت !!!!!!!!! کاش می شد طعم سکوت را چشید مثل همان ستاره هایی که سال ها الودگی این شهر پنهانشان کرد و سکوت کردند! کاش با دستان خودمان اسمانمان را الوده نمی کردیم!!!!!!!!!! |
||