تبليغاتX
ماه
ماه

بسم الله الرحمن الرحیم

 رویا هایم انقدر سنگین شده که نمی توانم بر دوش بکشم

دیگر خیلی سنگین است

باید خیلی ها را دور ریخت

خیلی فکر هااااا را باید دور ریخت

فکر کردن به این رویاهای مختلف و قشنگ هم لذت خودشو داره

من رویا های زیادی داشتم

اما حالا اون رویا های قبلی را دور ریختم و برای خودم رایاهای جدیدی ساختم

یه رویا ی خوب

خوبه خوب

رویایی که توش هیچ ظلمی نباشه

هیچ تاریکی نباشه

هیچ دروغی

هیچ تهمتی

کاش زندگی هایمان هم مانند رویاهایمان زیبا و روشن بود

و پایان قشنگی داشت!!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:52 توسط مهشادی| |

اونقدر درگیر درسها بودم که یادم رفت تولدم را به خودم تبریک بگم

 

تووووووووووووووووووووووووولدم  مبارک

پ.ن:اون وبلاگم را اپ کردم سربزنید

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:32 توسط مهشادی| |

یه وبلاگ جدید ساختم از سر بی کاری

نوشته هامو توش می نویسم

گر چه اینجا هم می نو یسم اما اون جا به صورت گسترده تر

مثلا دیگه اون جا خبری از شعر و مطلب نیست همش از خودمه

 خودمو لینک کردم(نویسنده ی کوچک)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:11 توسط مهشادی|

کاش ادم ها بزرگ نمی شدند

کاش زمان می گذشت اما سن و سال ادم ها همانی بود که بود!

کاش کمی خواسته هایشان بزرگ میشد

ارزوهایشان بزرگ میشد

کاش همه یک بچه ی نوزاد بودیم با یه عالمه ارزو های بزرگ

خواسته های طولانی کاش سن ادم ها با خواسته هایشان بزرگ نمی شد

 

پ.ن:این کاش های من کی  به پایان میرسد را خداااا میداند؟ 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:0 توسط مهشادی| |

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

   

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

نوشته ...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:2 توسط مهشادی| |

این روز ها حال خوشی ندارم یعنی هیچ کس حال خوشی ندارد حتی کسانی که این روز ها را برایمان رغم زدند نیز حال خوشی ندارند

اخه دیگه همه جا بحث سیاسی است

سیاست هم که این روز ها ...

این روز ها به ظاهر خوشحالم

اما انگار از همیشه ناراحت ترم

انگار دیگر خوشی ها به دلمان نمی چسبد

با این اوضاعی که برایمان درست کردند چیز بیشتری هم نباید انتظار داشت

انگار می خواهیم بگوییم هیچ اتفاقی نیفتاده

در صورتیکه اگر این اتفاق برای خودمان هم می افتاد ...

نمی دانم...شاید تحملش برایمان مشکل بود

این روز ها چیز هایی برایمان عادی شده که قبلا حتی باورش هم برایمان مشکل بود

این روز ها چه سخت و دلگیر شده

چه بی رحم شده

چه غیر تحمل

این روز ها کی به پایان میرسد ؟؟؟؟؟؟؟

خدا می داند!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 3:57 توسط مهشادی| |

اون روزی که اقای ابطحی را با لباس زندان دیدم بغض تموم وجودم را گرفت

 

با خودم گفتم اخه چرا ؟قبل از انتخابات که همه چی خوب بود

 

این مردم بد بخت که دو روز قبل از انتخابات برای اینکه بهونه دستشون نیفته با کهنه و اب افتاده بودن به

 

جون تیک های سبزروی ماشینشون

 

دیگه دست  کسی نوار سبز نمی دیدیم اونا که اومدن رای دادن!

 

حالا که مردم اومدن و ۳۶۵ بار فیلم گرفتینو به همه نشون دادین

 

حالا این مردم شدند خس و خاشاک

 

حالا دیگه توی چشمامون نگاه میکنید میگین شما اغتشاشگرین پس جزء مردم نیستید!

 

توی این لحظات تلخ اگر لبخندی بر لب میاد اگه فراموش می کنیم مادرانی را که فرزندانشون را از دست

 

دادن فراموش میکنیم ابروی رفته ی افرادی را   فقط به خاطر این که معتقدیم

 خدا هست

داره میبینه

حتی چیز هایی میبینه که ما هنوز ندیدیم

 

پس جوابشونم میده

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:29 توسط مهشادی| |

 پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
.
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
.
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
.
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
.
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
.
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
.
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
.
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
.
کج گشودی دست سنگت می کند
کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
.
باهمین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سر کشم
.
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا
.
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
.
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
.
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
.
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
.
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
دل خود گفت و گویی تازه کرد
.
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ انجا در زمین؟
گفت آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
.
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
.
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
.
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
.
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
.
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
..
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
.
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
پیش از اینها فکر می کردم خدا

قیصر قیصر امین پور
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 7:53 توسط مهشادی| |

راستش سریال شبهای برره را تکرارش را دوباره در شبکه پنج اصفهان دارن پخش میکنن

به نظر من این سریال تنها سریالی بود که مردمش حرفهایی میزنن که خودم از زبون مردمم شنیده بودم

 کارهایی می کردن که کاملا شبیه مردم ایران بود

یه صف درست نمی تونن بگیرن

 احساس میکنن هیچ کس نمی فهمه فقط اونا می فهمن

 عاشق دعوا !!!!!!!!

 و از همه مهم تر کار پر تحرکشون

ووووووهزار تا کار دیگه که مو نمیزنه با مردم خودمون

خودتونم مطمئنا متوجه همین شباهت شدید

 

نه ه ه ه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نظرات را در قسمت پایین بدین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:12 توسط مهشادی|

نمی دونم یه حس عجیبی دارم

این که دیگه حرف های راست را هم باور نمیکنم

این که اون قدر ازشون دروغ شنیدم  که دیگه تحمل حرف های راستم ندارم

این حس را قبلا نداشتم

و وقتی کسی این حس را داشت درکش نمی کردم اما امروز زیر دندان هایم چشیدمش

چشیدم طعم اعتمادی را که از دست دادم

 

خدایا کاری کن تا این مدت زود بگذره  بره و دیگه نیاد این مدت تلخ  

دیگه ه ه نیااااااااااااااد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:33 توسط مهشادی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت